باغ کاغذی

قرار وبلاگ نویسان در نمایشگاه کتاب

گزارشی از حضور در نمایشگاه کتاب از وبلاگ خانم فرناز ارکانپور

وبلاگ فقط خودم فقط خودت

۵ شنبه(۲۴ اردیبهشت) ، ساعت ۴صبح

از خواب بیدار میشی و دیگه اصلا خوابت نمی بره، تا ساعت ۶ بشه و آقای پدر بیدار بشه و تو بری خود شیرینی کنی حدود ۵ دفعه با هزاران زور و زحمت و لعنت و نفرین فرستادن به جناب شیطان ( چرا که تو بچگی بهت یاد دادن گاهی شیطون باعث تنبلی آدم میشه ) از جات بلند میشی و مستقیم میری سراغ یخچال و پنجره . چون انگیزه ای برای انجام کاری نداری دوباره با اکرام و احترام برمی گردی سر جات ، بعد از نگاه های طولانی به سقف و در و دیوار شروع می کنی با موبایلت ور رفتن...

ساعت ۶ صبح

حالا بابات بیدار شده، تو هم چون خیلی اهل خود شیرینی یا بهتره بگه سیاست هستی فورا میری طرف بابا و سلام و صبح به خیر میگی :

فرناز  : سلام مای فادر

باباش:  سلام

فرناز  : صبح به خیر

باباش: صبح شما هم به خیر ، جایی می خوای بری؟

فرناز  : بله ، بله ، صبح باید برم چند تا کتاب بگیرم و از ظهر تا شب هم سه تا کلاس کاملا درسی دارم ... ( اصلا هم به روی مبارکت نمیاری که با دوستات قراره برین نمایشگاه کتاب )

باباش: پس چرا از الان بیدار شدی؟!

فرناز  : خوب درس داشتم ، بی خودی که از ساعت ۴ بیدار نشدم ( استفاده از سیاست های چند گانه که خداوند فی البداهه در وجود شما نهاده )

باباش: خوبه ، خوبه ( در حالی که لبخند رضایت بر کنج لبانش جلوس فرموده )

 

خلاصه از ساعت ۷ تا۸ هم وقت میذاری برای کرم زدن ، استفاده از دیگر آلات آرایشی که خودش رسما نیازمند زمان مجزاست ، مقنعه اتو کردن و غیره

 

ساعت ۱۰ ، مقابل ساختمان گلدیس ( قرارگاه )

ساعتت ۱۰ دقیقه به ۱۰ رو نشون می ده ، وقتی که می بینی کسی نیومده دلت می خواد بری تو ساختمون یه آماری بگیری و خودتو تو آینه ی روی ستون ساختمون نگاه کنی ...

وقتی که داری میای بیرون صدای پویا کوشنده، نگار نیک نفس و جمعی از دوستاشو می شنوی . بعد خوشحال شدنت و حال و احوال کردن ، آقای آرش شفاعی( شاعر ) به شما ملحق می شه .

تا ساعت ۱۰ و اندی صبر می کنید ، بعد از اینکه می فهمین کس دیگه ای قرار نیست به شما بپیونده عزم رو برای عبور از خیابون جزم می کنید...

 

 

اصل داستان از اینجا شروع می شه :

 

_ اولین حرکت فرهنگی که شما بهش دقت می کنی اینه که این ملت بسیار گرامی ، اهل فرهنگ و کتاب پل هوایی رو که در فاصله ی چند قدمی شونه رو بی خیال شدن و با تشریفات خاص خودشون از خیابون عبور می کنند.

حالا تو هم چون خیلی اهل فرهنگی و دوست داری فرهنگ رو بتروکونی یا شایدم خیلی جونتو دوست داری هی بال بال می زنی و به دوستات می گی که بیاید از پل رد بشیم ، وقتی میبینی بهت اهمیت داده نمی شه مجبور می شی که به تبعیت از اونا از خیابون رد بشی...

 

پس از وارد شد به مصلی

با تصمیم گیری بچه ها قرار می شه که یه کم دور هم بحث فرهنگی داشته باشین و بعد به بازدبد و خرید بپردازید.

در این بین یکی از دوستای نگار ( سمیه ) خیلی دوست داره بره سراغ غرفه ی رادیو جوان و آماری گرفته باشه. تو هم چون خیلی زیاد به رادیو جوان و رادیو فرهنگ علاقه مندی با سمیه همراه می شی.

بعد از این که سمیه خیلی حرفه ای آمار می گیره راهی سالن بیست و غرفه ی تست قرمز می شین ...

می بینی که سعید پور محمودی( از گویندگان و مجریان مقتدر رادیو جوان ) در بین جمعیت و هوادارانش گم شده ، بعد از این که آقای پور محمودی مقادیر فراوانی فسفر می سوزونه و فکر می کنه یادش میاد تو رو کجا دیده... با بقیه ی دوستاش به شما و دوستات می پیونده و راهی حیاط نمایشگاه می شین...

 

می بینین که ای دل غافل رادیو فرهنگ هم برای بچه ها ( کودکان ) برنامه ی زنده داره که دو تا شخصیت عروسکی خیلی خوشکل هم همراهشونه  ، متوجه می شی که بهترین موقعیته برای اینکه از ارادتمندی خودت به برنامه های رادیو جوان و رادیو فرهنگ بگی . اینجاست که بچه ها متوجه می شین برنامه های رادیو رو بهتر از درس و مشقت بلدی...

تصمیم می گیری که بری و با اون عروسک ها عکس بندازی

اما

از نزدیکی تو به عروسک ها جلوگیری می کنن شاید به این خاطر که دیگه ۱۸سال رو رد کردی ( دیگه خبر ندارن که تو دلت هنوز زیر ۱۸ سالی )

حالاست که باز یه سری دیگه از دوستای یوگی ( ببخشید نگار ) به شما ملحق شدند و با فسفر سوزوندن ها ی متعدد تصمیم می گیرین که از هم دیگه جدا بشین که این همه اختلاف سلیقه منجر به گیس و گیس کشی نشه و هر کی به خرید خودش بپردازه و یه فیضی برده باشه ...

 

پس از فیض بردن ها ی متعدد

یه کمی می چرخی و هیچی هم خرید نمی کنی ...

عقربه ای ساعت و صدای شکمت بهت می گن که باید دیگه از نمایشگاه بری بیرون.

به این فکر می کنی بعد از اینکه شکمت رو پر کردی باید سریع تر بری و به کلاسات برسی.

 

 

وقت ناهار

اطراف میدون ونک به قست فود شاید هم رستوران پدر خوانده ( که قبلا هم با دوستات به اونجا رفته بودی ) مراجعه می کنی . غذاتو که میارن متوجه می شی قکر ساندویچت ( بدون مبالغه )قطرش به ۱۰ تا۱۵سانتی متر می رسه .

وقت خوردنه که حدود ۷ تا ۷۰ بار آرزو میکنی که ای کاش لب و دهن گشاد تری داشتی و الان با این همه مشکل رو به رو نبودی .

(( ضمیمه ی این پست فواید دهن گشاد داشتن خواهد بود ))

 

در راستای رفتن به صادقیه یا همون آریا شهر خودمون

... با شکم پر چقدر دلت می خواد که بری خونه و بخوابی ولی وقتی که به عواقب این عمل تقریبا قبیح فکر می کنی ، متوجه می شی که کلاس رفتن بیشتر برات منفعت داره .

 

 

پس وارد شدن به آموزشگاه بعثت

یک ربع مونده تا شروع اولین جلسه ی کلاست با آقای برجعلی ، حالا تا جاداری آب نوش جان می کنی چرا که خیلی تشنه ای ...

بعد از اینکه از این کلاس خیلی لذت بردی و خیلی چیزا یاد گرفتی می ری که آزمون فلسفه و منطق بدی و تمامی اطلاعات فلسفی و منطقیت رو روی کاغذ پیاده کنی.

به محض اینکه برگه ها گل افشان می کنی بلند می شی که بری سر کلاس ریاضی.تو راه این کلاس به اون کلاس دیگه هر چی آه و ناله و نفرین بلدی نثار روح مبارک تمامی ریاضی دانان زمین می کنی و ...

 

 

پس از وارد شدن به به کلاس ریاضی

کلاس همین طور داره پیش میره و تو تو دلت هزاران بار آرزو می کنی که کاش هر جای دیگه بودی جز کلاس ریاضی ، چرا که تو ریاضی خیلی خنگ تشریف داری و در تمام طول عمرت از ریاضی بیزار ، متنفر و متواری بودی ، تو همین افکار داری سیر و ساحت می کنی که آقای تقی پور با همون ادبیات ریاضیاتی می فرمایند که امروز کلاس رو یک ساعت دیر تر تعطیل می کنیم یعنی ساعت ۳۰/۷ .

 

 

مزایای دهان و فک گشاد ( شاید هم اندازه )

_ اگه دهنت گشاد باشه وقتی رو یونیت دندون پزشکی می خوابی دیگه نیازی نیست که پزشک گرامی هر روشی رو که بلده برای باز نگه داشتن دهن مبارک تو پیش بگیره ، که البته در حین کار چندین مرتبه دست مبارکش هم در بین دندون های جنابعالی گیر کنه...

_ اگه دهنت گشاد باشه دیگه نیازی نیست وقتی از دندون پزشکی میای بیرون برای پاره شدگی کناره های لبت به دارو خونه مراجعه کنی...

_ اگه فک و دهن بزرگ داشته باشی دیگه دندون های بی چاره تو لثه مجبور نمی شن با هم دیگه نزاع دسته جمعی داشته باشن ، از هر جا دلشون می خواد در بیان و هزینه رو دست تو بذارن برای  ارتدونسی و سیم کشی .

_ اگه فک و دهن بزرگ داشته باشی ، وقتی به فست فود مراجعه می کنی دیگه تمام اعضای صورت تو غذا خوردن همراهیت کنن.

 

..............................................................................

برای خواهرم (ملقب به یاور ) : الناز جونم ۲۸ ادیبهشت  اولین سالگرد ازدواجت مباااااااااااااااااااااااااااااارک.

 در انتها : یکشنبه ۲۷ اردیبهشت روز ارتباطات و مخابرات بود اما نه تنها که وضعیت اینترنت الان خیلی افتضاحه بلکه به علت کابل برگردون تو منطقه دسترسی مون به تلفن هم قطع شده.

به نقل از رادیو جوان : دو شنبه و سه شنبه دهمین جشنواره ی رادیو و دومین اجلاس بین المللی صدا در محل سالن همایش های صدا و سیما برگزار خواهد شد...

به امید دیدار در جشن تولد ۸ سالگی پرشین بلاگ 

زمان : روز جمعه اول خرداد ماه ۱۳۸۸ از ساعت ۱۶ الی ۱۸

مکان : تهران - پل گیشا - دانشکده ی مدیریت دانشگاه تهران - تالار الغدیر

... فرناز ... ارکانپور ...


نویسنده : نگارترین ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٢/٢۸
تگ های این مطلب:نمایشگاه کتاب ¡تگ های این مطلب:قرار وبلاگی ¡تگ های این مطلب:گزارش ¡تگ های این مطلب:فرناز ارکانپور


سلام به همه دوستان عزیز

بچه ها ما روز ۵ شنبه ساعت ١٠ صبح جلوی ساختمان گلدیس بودیم و تا

ساعت ١٠.١۵ هم ایستادیم که اگر باز هم دوستان اومدن با هم همراه باشیم .

تعداد ما ٨ نفر بود :

١.  آقای آرش شفاعی ( شاعر )

٢. آقای پویا کوشنده

٣. خانم فرناز ارکان پور

۴.   //   نگار نیک نفس

۵.    //  گلاره ابراهیم اسپندی

۶.    //  هدیه زمانی

٧.    //  مهسا محمودی

٨.     //  سمیه ملا حسینی

در نمایشگاه هم خانم مینا طریقی به ما پیوست .

راستی آقای سعید پور محمودی ( گوینده رادیو جوان ) چند دقیقه ای با ما

همراه بودند .

..............................................................

انشاا... به زودی گزارشی در همین وبلاگ از نمایشگاه براتون می نویسیم .

                       جای همه کسانی که نیومدن خالی

                                                              با تشکر


نویسنده : نگارترین ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٢/٢٥
تگ های این مطلب:نمایشگاه کتاب


سلام به همه دوستان عزیزم

بچه ها با توجه به آغاز

 نمایشگاه بین المللی کتاب تهران

یک روز رو می خواهیم که در کنار شما عزیزان وبلاگ نویس در نمایشگاه

کتاب حضور داشته باشیم .

به همین دلیل از همه شما عزیزان که مایل هستید در کنار ما به نمایشگاه کتاب

بیاید دعوت می کنیم که :

روز پنج شنبه _ مورخ 24 / 2 / 1388

راس ساعت 10 صبح

به ما بپیوندید .

آدرس ما :

خیابان شهید بهشتی _ نبش خیابان میر عماد _ مجتمع تجاری گلدیس

( روبروی مصلای تهران )

ما راس ساعت 10 صبح جلوی ساختمان گلدیس منتظر شما هستیم .

                                                                              با تشکر

.........................................................

توجه :

آوردن هر چند نفر همراه بلا مانع است .


نویسنده : نگارترین ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٢/٢٠
تگ های این مطلب:نمایشگاه کتاب ¡تگ های این مطلب:قرار وبلاگی